یکی از خصوصیات مشترک سریال های ایرانی که به یک موتیف تبدیل شده، ضعف در پایان بندی است.
یکی از خصوصیات مشترک سریال های ایرانی که به یک موتیف تبدیل شده، ضعف در پایان بندی است. در واقع اغلب این سریال ها شروع مناسبی داشته اما به واسطه ضعف در گسترش داستان و نیز ناتوانی در خلق داستانک هایی که به تنه اصلی فیلمنامه پیوند زده می شوند، عموما با مشکل مواجه هستند. اغلب هم در دو سه قسمت آخر با شتابزدگی به دنبال جمع کردن داستانی هستند که حاصل کار مشخص است.
سریال (بازنده) به کارگردانی امین حسن پور از معدود نمونه های موفق در این باب به حساب می آید که یک پایان بندی درخشان دارد. دلیل آن هم در درجه نخست به فیلمنامه آن بازمی گردد که به خوبی در عرض گسترش پیدا کرده و شخصیت های اصلی و فرعی آن نیز پرداخت خوبی دارند. از کاوه و ارغوان و مادر و ناپدری اش تا کاراگاه کیانی و دستیارش. بازنده به واسطه آن که از دل ژانر پلیسی و زیر شاخه اش نوآر بیرون آمده، نیاز بسیار به شخصیت های خاکستری دارد. قصه هم به گونه ای است که بسیاری از شخصیت های آن یک سوی تاریک داشته و از تضاد میان سفیدی و سیاهی وجودشان رنج می برند. همین موضوع هم در قسمت پایانی به کمک بازنده آمده و تماشاگران خود را راضی نگه می دارد. برای مثال می توان به خودکشی خونین کاوه در بازداشتگاه اداره پلیس اشاره کرد. همین طور باز ماندن پرونده مربوط به ربوده شدن فرزند کاوه و ارغوان که سرنخ تمام آن در دستان ناپدری ارغوان که به خارج گریخته قرار دارد. شخصیتی به شدت خاکستری که برای رسیدن به جایگاه فعلی خود دست سال ها پیش به قتل رییس خود زده و حال با پول های همسرش به کانادا می گریزد.
در این بین حسن پور در مقام نویسنده و کارگردان سریال تکلیف تمامی شخصیت ها را مشخص می کند که البته تلخ هم به نظر می رسد. به ویژه مرگ خودخواسته پدر دختری که ارغوان در نوجوانی سهوا به قتل رسانده بوده است. همین طور وضعیت نامعلوم روحی ارغوان که دیگر شرایط نرمالی نخواهد داشت.
بازنده الگویی مناسب برای کسانی است که می خواهند سریالی در ژانر پلیسی-معمایی نوشته و در عین حال پایانی متناسب با آن خلق کنند.